تجربه اعضاء
- admin

🍁اگر بخوام از غرورم بگم باید بگم که میترسم بگم که من خودم رو از همه شما و از همه آدم ها و بچه های انجمن های دیگه بهتر و بالاتر میدونم و دلیل فروتن بودنم اینکه اینقدر خودم رو به خدا نزدیک میدونم و حس میکنم به خدا نزدیکم و کارم درسته که با فروتنی رفتار میکنم فکر میکنم هیچ کسی از خوبی هم پای من نیستش
در هر حال این نیت و فکر و باور قلبی من هستش و برای همین میگم خودم خوبم دیگه باید به دیگران کمک کنم من خوب پنداری شدید دارم
از غرورم اینکه همیشه دوست دارم متفاوت باشم و منحصر بفرد حتی توی درد و بدبختی تو ثروت داشتن تو عملکرد تو عدد پاکی دوست دارم هیچ کسی خودش رو همپای من ندونه وقتی کسی از روی کارهای من الگو برداری میکنه به شدت بهم میریزم و سعی میکنم همه چی رو ازش پنهان کنم و دیگه اون موضوع برام جذابیتی ندارد.
من سعی کردم خیلی خوب باشم حتی تو دوستی هام ، در اصل سعی میکنم با زیاد خوب بودن غرورم تو رابطه هام حفظ بشه و خیلی خاص و ویژه باشم هر چند به قیمت نابودی خودم و وقتم و انرژیم من بیش از حد فداکاری میکنم و انرژی صرف میکنم طوری که در آخرش قدرتی برام نمیمونه.
من دانش و آگاهی زیادی جمع کردم و کتاب های زیادی خریدم تا همه بگن فلانی میدونه و بلده و بالاتر باشم و در گفتگو ها برنده باشم فقط منحصر بفرد و بالاتر باشم.
من چیزهایی به دیگران یاد میدم و میگم که خود قادر به انجامشون نیستم این خود دلیلی هستش بر جهل و عجز من.
خدایا خودت من رو از نفسم و باورهای پوسیده و پنهانم نجات بده.
همین جا دوست دارم حرف حرف من باشه و کارها به طریق من انجام بشه چون باور دارم من بهتر از همه تصمیم گیری میکنم و بالاتر از بقیه ام و نیتم پاکتر از همه است و کلا یک آدم خدایی هستم .
واقعا خجالت کشیدم از این
من دوست دارم همه جا بدونن من چقدر خوب هستم و من رو تایید کنن و احترام زیادی به من بگذارند و مرتب بهم خوبی و محبت کنن. چون خیلی خوبم
واقعا از گفتن اینها خجالت میکشم اما خوب درونم همینه.
من هنوز ته دلم از خواهر و برادرم رنجش دارم که چرا تو انتخاب همسراشون با من مشورت نکردن و حرف منو گوش ندادن چون من بهتر میتونستم براشون انتخاب کنم چون من داناتر و فهمیده تر هستم و از هر دو شون عصبانیم و همسراشون رو لایق اونها و خونوادمون نمیدونم ازشون بیزارم هر چند در ظاهر به روشون میخندم ولی دلم میخواد بزارن برند و خواهر و برادرم رو راحت بزارن …
شرمنده ام و عصبانی از خودم چون بارها با خودم جنگیدم اما افکارم عوض نشده و باز هم ازشون بدم میاد دایم تو دلم ترازشون رو میگیرم و میگم هر دوشون بیمارند و پر از نقص هستن و سر ما کلاه گذاشتن ، در صورتی که خواهر و برادرم راضی هستن و شکایتی ندارند ولی کله من ول کن نیست
خدایا خودت کمکم کن از خودم خسته شدم.
انجمن مغروران گمنام
